تبليغاتX
دوازدهمین ستاره





















دوازدهمین ستاره

 

 

گاهی احساسات سرشار آدمی در کلمه نمی گنجد....

در حد توانم عرضه می دارم:

یا غریب الغربا امشب کلی عیدی می خوایم.... اولین عیدی ای که می خوایم از غربت در اومدن غریبی ۱۱۷۴ ساله هست.... شما امام ر ئوفی ، قبل از خواستن عطا می کنی ، پس ما همه منتظریم....

سالها تاریخ شمسی گشت و گشت...                                                                                                                               شادمان شد تا شنید این سرگذشت...                                                                                                                                   روز میلاد امام هشتم است...                                                                                                                                            هشت هشت جمعه ی هشتادوهشت....

یا صاحب الزمان میلاد مسرور حضرت شمس الشموس، هشتمین ستاره  را به پیشگاهتون تبریک عرض می کنم....

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت1:3توسط دلتنگ پدر | |

 

این روزا آه کشیدنهام بیشتر شده ...

 بغضهای فرو خورده ام بیشتر شده ...

این بار غم داره هر روز سنگین تر می شه ...

 تنهایی ها مشهود تر شده ...

هر روز توانم بیشتر تحلیل میره  ...

 اصلا حالم بده ...

حالم بده ...

یه زمانی تمام قد می ایستادم/ روزایی که بر میومدم از پس همه ی بادها، همه ی توفان ها، ولی حالا ...

به زانو دراومدم... به خاک افتادم ...

جونم به لب رسیده...

یعنی میشه قبل از اینکه برم، تو بیای ... بیای تا فقط ببینمت... از دور... حتی یه سایه فقط ...

آخه منو چه به دیدن تو ... منو چه به آغوش تو ... منو چه به صدای تو ...

ولی تو رو به خدا وقتی رفتم بیا بالا سرم ... آخه ... آخه تو ... بابای منی ...

دیگه حرفی ندارم ... همش آه ...

 در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم ...

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم ...

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت18:46توسط سوگند | |

خوش به حالت ای آسمان , که ستاره ای همچون او در وجودت می درخشد....

خوش به حالت ای گلستان , که نرگسی همچون او در درونت روییده است....

خوش به حالت ای زمین , که بشری همچون او بر رویت قدم می گذارد....

خوش به حالت ای چشم , که اشک به یاد همچون اویی از ضمیرت جاری می گردد....

و خوش به حالت ای من , که پدری همچون او پشتیبانی ات می کند....

                                  دلتنگتم پدر.... بیا.....

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت23:55توسط دلتنگ پدر | |

توی این آسمون به این بزرگی هیچکس باهام دوست نبود... نه ستاره ها , نه شهاب ها , نه ماه , نه خورشید و نه هیچکس دیگه... آخه هیچکدومشون دوست نداشتند با یه ستاره ی کم نور دوست باشن... خب منم دلم می خواست مثله بقیه یه ستاره ی پر نور باشم , اما دسته خودم نبود دیگه , کاری نمی تونستم بکنم... اونها خیلی راحت برای خودشون زندگی می کردند وشاد بودند و من به تنهایی روزم رو به شب و شبم رو به روز می رسوندم , اما یک بار اتفاق عجیبی برام افتاد...

وقتی داشتم تنهایی توی آسمون قدم می زدم شنیدم که یکی صدام می زنه... بهم گفت خیلی عجله داره اما چون دیده من تنهام دلش خواسته بهم چیزی بگه... با تعجب ازش پرسیدم تو کی هستی؟؟ برای چی اینجایی؟؟ چی می خوای به من بگی؟؟؟ گفت: من ماهواره ی امید هستم که در مدار زمین به دنباله نشانی از امیدی گمگشته هستم!!! آیا نشانی از او نداری؟؟ از تو می پرسم چون تو هم مثله گمگشته ی من تنهایی...

سخت در فکر فرو رفتم... این همه ماهواره که میان و میرن... این یکی چی میگه؟؟؟ چی داره می پرسه؟؟ این امید گمگشته کیه؟؟ تا به خودم بیام و بیشتر سوال کنم , ماهواره رفته بود , البته اولش هم گفته بود که عجله داره... اون رفت ولی من موندم با یه دنیا سوال... دیگه از این به بعد به جای فکر کردن به تنهایی خودم کارم شده بود فکر کردن به اون امید گمگشته , خیلی تحقیق کردم , کم کم بعد از گذشتن مدتی شناختمش , بعد از شناخت روز به روز علاقم نسبت بهش بیشتر شد...

دیگه تنها نبودم چون دوازدهمین ستاره رو داشتم , زندگی واقعا زیبا شده بود... تازه به جز اینکه تنها نبودم به خاطره توجه و علاقه بهشون لحظه به لحظه به نور و فروغ ظاهر و باطنم اضافه می شد... قصه غربت و بی یاور بودنش رو خیلی شنیدم ... خیلی دلم از دست این همه بی وفایی گرفته بود... با خودم گفتم حالا که پر نور شدم برم تو آسمون حرفام رو فریاد بزنم شاید یکی بشنوه و توجه کنه... سخت بود اما فکر یاری کردن به اون ستاره ی مهربون سختی رو برام شیرین کرد... توی آسمون فریاد زدم که : ای کاش می دونستید , ای کاش خورشید می دونست که با هر بار چرخیدنش چندین سال رو بدون وجود اون گذرونده , ای کاش ماه می دونست که با هر بار چرخیدنش چندین ماه تنهاش گذاشته , ای کاش ستاره ها به روی هر کس و ناکسی چشمک نمی زدند , ای کاش هممون انقدر راحت تنهاش نمی ذاشتیم , ای کاش یادمون نمی رفت که اگه نوری داریم به خاطره وجود اونه و ای کاش.....

فکر کنم صدامو شنیده باشن آخه ابر انقدر از غفلتش ناراحته که داره آروم آروم از گوشه ی چشمش اشک می ریزه...

ای ستاره ی پر نور که نوشته هارو خوندی , تو الان کجای کاری؟؟ چه تصمیمی گرفتی؟؟

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت1:40توسط دلتنگ پدر | |

مهدی جان!

عید است و دلم خانه ی ویرانه بیا

این  خانه  تکاندیم  ز  بیگانه  بیا

یک  ماه  تمام  میهمانت  بودیم

یک روز به مهمانی این خانه بیا

                                     اللهم عجل لولیک الفرج

به راستی ماه رمضان  به پایان رسید و شب های قدر نیز یکی پس از دیگری گذشتند...

می گویند اگر در شب های قدر توبه نصوح کرده باشیم پاک گشته ایم همچون فرزند متولد

شده از مادر...

پس بیاییم دوباره دستهایمان را رو به آسمان گرفته و با چشمانی باران خورده و

دلی شکسته... و این بار اما امیدوارتر از گذشته برای  صاحب حقیقی ثانیه ها دعا کنیم

این بار اما به راستی از ته قلبمان بگوییم:

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

خدایا فرج یوسف زهرا را برسان

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت14:32توسط دوستدار یار | |

هفته ی اول که دیدمش مثله بقیه یه گوشه وایستاده بود و داشت آروم آروم گریه میکرد , رفتارش عادی بود از کنارش آهسته رد شدم و رفتم....

هفته ی دوم که دیدمش بازم مثله بقیه یه گوشه وایستاده بود ولی این بار به جای گریه کردن داشت می خندید و گوشی موبایلشو جلوی صورتش گرفته بود, با اینکه کمی رفتارش غیر عادی بود ولی بازم از کنارش آهسته رد شدم و رفتم....

هفته ی سوم که دیدمش بازم وایستاده بود وگوشی موبایلشو جلوی صورتش گرفته بود و داشت بلند بلند می خندید دیگه نتوستم راحت از کنارش بگذرم , کنجکاو شده بودم , قضیه ی این آدم چیه؟؟؟ یه هفته گریه , هفته های بعد خنده؟؟؟!!! خیلی با خودم کلنجار رفتم اما بالاخره تصمیم گرفتم برم جلو...

شروع کردم به حرف زدن باهاش , بعد از احوال پرسی و زیارت قبول ازش خواستم تا موضوعه رفتارش تو این مدت رو برام توضیح بده , اولش قبول نکرد اما بعد از اصرار زیاد من شروع کرد به تعریف کردن و گفت:

گره کوری توی زندگیم خورده بود , مشکلات و سختی ها توی زندگیم موج میزد , تحملم داشت تموم می شد که یک روز یکی از دوستانم اینجا یعنی جمکران رو بهم معرفی کرد و گفت مرسومه که 3شنبه ها به اینجا بری و با امام زمان غریبمون درد و دل کنی , منم معطل نکردم و اولین 3شنبه به اینجا اومدم...

وقتی هفته ی اول به اینجا پا گذاشتم طبق حرفای دوستم و دله گرفته ای که داشتم شروع کردم به گریه کردن اما همینطوری که گریه و دردودل می کردم یه دفعه موج جمعیت تکونم داد , افکارم به هم ریخت و با خودم گفتم این همه آدم اینجان اونوقت چه جوری میگن امام زمان تنها و غریبه؟؟؟؟!!!....

در همین افکار بودم که یک دفعه صدای جیغه زنی دوباره افکارم رو بهم ریخت.... اون زن جیغ میزد که بچه ام رو از خودت میخوام... باورتون نمیشه , خیلی دردناک بود... بعد از صدای اون جیغ کم کم زمزمه های دیگه ای به گوشم رسید که آی خونه ندارم , پول ندارم , ماشین ندارم , بچه می خوام , زن می خوام , سلامتی می خوام , سرطان دارم و هزارتا بدبختیه دیگه...

قلبم گرفت , دیگه تحمل شنیدن نداشتم , آخه من یه گوشه ی این همه دردو شنیدم و حالم بد شد , الهی بمیرم برای امام زمانم که ثانیه ثانیه همه ی این چیزارو می بینه و می شنوه و حتی کسی رو نداره که باهاش دردودل کنه.... همین شد که تصمیم گرفتم تا توی هفته هرچی اس ام اس و جوکه جدید که برام میاد نگه دارم وهر 3شنبه بیام جمکران و برای مولای غریبم بخونم تا شاید لبخندی به لبشون بیاد و لحظه ای از غصه دورشون کنم همین....

همین شد که یاد گرفتم به غیر از تسلیت گفتن در ایام سوگواری باید در شادی ها هم به بابای خوبم تبریک بگم:

      ...یا صاحب الزمان عید فطر مبارک...

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت18:20توسط دلتنگ پدر | |

 آقا جون دلم گرفته... مثه آسمون ابری...

می دونم مرغ دل من... دوباره کرده هواتو...

اگه منو رها کنی... کسی برام نمی مونه...

همه درا بسته به روم... غیر در همین خونه...

بابایی سلام... خوبی...؟ چه می کنی با زندان غیبت...؟ می دونم خودت خوب فهمیدی واسه چی اومدم دوباره پیشت... آره بابا.. دلم گرفته... کارم گیر کرده... اونم بد جوری... اما ایندفعه کارم به تو گره خورده... آخ بابای خوبم... کاش بودی... اگه میومدی به همه نشونت می دادم که این تویی که منو تنها نمیذاری... اگه هستم،اگه زندم واسه خاطر تو ا !!!!!!

                                                 کاش میومدی... کاش ...!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت0:35توسط سوگند | |